مزيت نسبي

لورن لندزبرگ
مترجم: حسين راستگو
منبع: Econlib
مقدمه
افراد در صورتي در توليد چيزي مزيت نسبي دارند كه بتوانند آن را با هزينه‌اي كمتر از هر فرد ديگري توليد كنند.


برخورداري از مزيت نسبي با بهترين فرد بودن در توليد چيزي فرق دارد. در واقع ممكن است فردي در انجام كاري كاملا بي‌مهارت باشد، اما در آن مزيتي نسبي داشته باشد! چنين چيزي چگونه ممكن است؟
نخست بياييد با واژه‌هاي بيشتري آشنا شويم. اگر كسي در انجام كاري بهترين فرد باشد، مي‌گويند كه در آن مزيت مطلق دارد. لانس آرمسترانگ در دوچرخه‌سواري داراي مزيتي مطلق است. گيريم كه او سريع‌ترين تايپيست دنيا هم باشد و به اين ترتيب در تايپ هم مزيتي مطلق داشته باشد. چون او بهتر از هر كدام از ما تايپ مي‌كند، آيا نمي‌تواند اين كار را با هزينه‌اي كمتر انجام دهد؟ به بيان دقيق‌تر اگر فردي در يك كار مزيتي مطلق داشته باشد، آيا به شكلي خود‌كار از مزيتي نسبي در آن بر‌خوردار نخواهد بود؟
پاسخ منفي است! اگر لانس از وقت دو‌چرخه‌سواري خود بزند تا كار تايپش را انجام دهد، در‌آمد زيادي را كه از سر‌گرم كردن طرفداران تور‌دو‌فرانس به دست مي‌آورد، فدا خواهد كرد. در مقابل اگر منشي لانس آرمسترانگ كار‌هاي تايپش را انجام دهد، او نيز از شغل ديگري كه همان منشي‌گري لانس است يا شايد از دو‌چرخه‌سواري با دستمزدي بسيار كمتر دست مي‌شويد. به بيان ديگر منشي، تايپيست با هزينه كمتر است. او در تايپ مزيتي نسبي دارد، اما آرمسترانگ نه! نكته اصلي در درك مزيت نسبي در عبارت «هزينه كمتر» نهفته است. هزينه‌اي كه توليد يك كالا براي فرد به بار مي‌آورد، هزينه فرصت يا ارزش چيزي كه فرد از آن دست مي‌شويد، است. شايد فردي در توليد يكا‌يك كالا‌ها مزيتي مطلق داشته باشد، اما كالا‌هايي كه در آنها مزيت نسبي دارد، بسيار كمتر هستند و احتمالا تنها يك يا دو محصول را شامل مي‌شوند.
نكته شگفت‌آور اين است كه هر فردي هميشه در توليد كالايي مزيت نسبي دارد. بياييد نگاهي به يك مثال ديگر بيندازيم. تصور كنيد كه شبي قصد داريد همراه با هم‌اتاقي‌تان خانه را تميز كنيد و براي دوستانتان شام بپزيد. حالت ساده زماني است كه هر كدام‌تان در انجام يكي از اين دو كار بهتر از ديگري باشيد. اگر شما آشپزي ماهر باشيد و هم‌خانه‌اي‌تان فرق اجاق و فر را نداند و اگر بعد از اينكه شما فرش را جارو مي‌كنيد، تكه‌هاي گرد‌و‌خاك مانند خرگوش از زير مبل به زير ميز فرار كنند، در حالي كه هم‌اتاقي‌تان بتواند سريع‌تر از آنچه كه شما مي‌توانيد سيم جارو‌برقي را باز كند، خانه را جارو بزند و از ظروف نقره گرد‌گيري كند و برق‌شان بيندازد، در اين صورت براي هر دوي‌تان بهتر اين است كه شما آشپزي كنيد و هم‌خانه‌اي‌تان جارو كند. به راحتي مي‌توان ديد كه هر يك از شما در يك فعاليت مزيت نسبي داريد، چون هر كدام‌تان تنها در يك فعاليت از مزيت مطلق بر‌خوردار هستيد.
اما اگر هم‌خانه‌اي‌تان يك آچار فرانسه تمام‌عيار باشد كه مي‌تواند سريع‌تر و بهتر از شما هم آشپزي كند و هم خانه را تميز كند، بايد چه كرد؟ چگونه مي‌توانيد كار‌ها را براي تهيه اين شام مشترك تقسيم كنيد؟ پاسخ اين است كه بايد به هزينه‌هاي فرصت خود بنگريد، نه به مزيت مطلق هم‌خانه‌اي‌تان. اگر توانايي او در آشپزي بسيار بيشتر از شما باشد، اما در جاروي خانه فقط كمي بهتر از شما كار كند، آن گاه براي هر دوي شما بهتر اين است كه او آشپزي كند و شما خانه را جارو بزنيد. به عبارت ديگر در صورتي كه شما در تميز‌كاري خانه كم‌هزينه‌تر باشيد، بايد اين كار را انجام دهيد. حتي اگر هم‌خانه‌اي شما در انجام هر كاري مزيت مطلق داشته باشد، باز هم هر كدام‌تان مزيت‌هاي نسبي متفاوتي داريد.
نتيجه‌اي كه از اين بحث مي‌توان گرفت، اين است: براي يافتن مزيت‌هاي نسبي افراد، مزيت‌هاي مطلق‌شان را با هم مقايسه نكنيد. هزينه‌هاي فرصت‌شان را بسنجيد.
همه يك مزيت نسبي در توليد كالايي دارند. نتيجه اين نكته، بسيار عجيب و چشمگير است: همه مي‌توانند از تجارت سود ببرند. حتي آنهايي كه در انجام هر كاري نقص دارند، باز هم چيزي پر‌ارزش را براي ارائه خواهند داشت. كساني كه مزيت‌هاي مطلق طبيعي يا اكتسابي دارند، مي‌توانند با تمركز بر اين مهارت‌هاي خود و خريد كالا‌ها و خدمات ديگر از كساني كه با هزينه‌اي نسبتا اندك توليد‌شان مي‌كنند، وضعيت خود را حتي بهتر از پيش كنند. (نكته‌اي باز هم شگفت‌آور‌تر اين است كه افرادي كه مطلقا در وضعيتي دست‌پايين قرار دارند، مي‌توانند بيشتر از دارندگان مزيت‌هاي مطلق از تجارتي كه پديد مي‌آيد، سود ببرند. اين البته موضوعي متفاوت است كه بايد در جايي ديگر به بررسي آن بنشينيم.)
زماني كه ديويد ريكاردو در سال‌هاي آغازين دهه 1800 براي نخستين بار اهميت مزيت نسبي را نشان داد، مشكلي را حل كرد كه حتي آدام اسميت هم از پس آن بر‌نيامده بود. مزيت نسبي توضيح مي‌دهد كه چرا كشوري مي‌تواند كالايي را توليد و صادر كند كه شهر‌وندانش در قياس با مردمان كشوري ديگر در توليد آن چندان ماهر به نظر نمي‌رسند! (به عنوان مثال هر چند مهارت‌هاي هندي‌ها در زبان انگليسي در سطح عادي نيست، اما كشور آنها طي چند سال گذشته به يكي از عرضه‌كنندگان بزرگ خدمات پاسخ به تماس‌هاي تلفني در بازار آمريكا بدل شده است.) توضيح اين پارادوكس آشكار آن است كه شهر‌وندان كشور وارد‌كننده بايد در توليد كالايي ديگر حتي از اين هم بهتر باشند و به اين ترتيب برايشان به‌صرفه‌تر خواهد بود كه به كشور صادر‌كننده پول بپردازند تا محصول مورد نظر را برايشان توليد كند. عجيب اين است كه اگر چه هر كدام از كشور‌ها در توليد يك كالا مزيتي مطلق دارند، اما اگر شهر‌وندان هر كشور تنها در توليد كالا‌هايي كه در آنها مزيت نسبي دارند تخصص يابند، وضعيت بهتري خواهند داشت.
يكي از روشن‌ترين توضيحاتي كه تا‌كنون درباره مزيت نسبي نوشته شده، در حقيقت در زمره نخستين توضيحات بوده است. در سال 1821 جيمز ميل دريافت كه درك بيان ريكاردو سخت است و به همين خاطر در كتاب خود، مولفه‌هاي اقتصاد سياسي كه گزيده‌اي از آن در زير آمده، گفته‌هاي ريكاردو را روشن‌تر كرد. توضيحات بيان‌شده از زمان ميل به بعد معمولا بر مثال‌ها و افزوده‌هايي جديد درباره درك ما از هزينه‌هاي فرصت استوار هستند، اما بيان ميل هنوز شفافيت تازه و بكر فردي را كه مي‌كوشد تا موضوعي طبيعتا سر‌در‌گم‌كننده را حل كند، در خود دارد.
قطعاتي بر‌گزيده از «درباره اصول اقتصاد سياسي و ماليات‌ستاني» نوشته ديويد ريكاردو:
- ممكن است توليد نوشيدني در پرتغال تنها نيروي كار 80 نفر را در سال نياز داشته باشد و توليد پارچه در همين كشور به نيروي كار 90 نفر در سال نياز‌مند باشد. از اين رو گزينه بهتر براي پرتغال اين است كه نوشيدني صادر كند و در مقابل پارچه بخرد. حتي با وجود اينكه شايد پرتغال بتواند پارچه را با استفاده از كار‌گران كمتري نسبت به انگلستان توليد كند، اما باز هم اين معامله مي‌تواند رخ دهد. اگر چه پرتغال مي‌توانست پارچه را با نيروي كار 90 نفر توليد كند، اما آن را از كشوري كه براي توليدش به نيروي كار 100 نفر نياز دارد وارد مي‌كند، چون براي پرتغال بسيار سود‌آور‌تر است كه سرمايه‌اش را در ساخت نوشيدني كه مي‌تواند با استفاده از آن پارچه بيشتري را از انگلستان بخرد به كار گيرد، تا اينكه بخشي از سرمايه‌اش را از توليد نوشيدني به ساخت پارچه منحرف سازد.
-كشور‌هاي مهم توليد‌كننده به گونه‌اي عجيب در معرض بد‌اقبالي‌ها و اتفاقات گذرايي قرار مي‌‌گيرند كه به خاطر جابه‌جايي سرمايه از يك شغل به شغلي ديگر پديد مي‌آيند. تقاضا براي محصولات كشاورزي الگويي يكنواخت دارد و از مد، پيش‌داوري يا اميال افراد اثر نمي‌پذيرد. غذا براي ادامه زندگي ضروري است و تقاضا براي آن در تمام دوره‌ها و در همه كشور‌ها ادامه خواهد يافت. اين محصول با كالا‌هاي كار‌خانه‌اي فرق دارد. تقاضا براي هر كالاي توليدي در كار‌خانه‌ها نه تنها پيرو خواسته خريداران است، بلكه به سلايق و اميال آنها نيز ارتباط دارد. وضع مالياتي تازه نيز مي‌تواند مزيت نسبي‌اي را كه كشوري پيش از آن در توليد يك كالاي خاص داشت نابود كند يا اثرات جنگ مي‌تواند هزينه بار‌بري و بيمه وسيله نقليه را در كشور صادر‌كننده چنان بالا برد كه ديگر نتواند به رقابت با محصولات داخلي كشوري كه قبلا كالا‌هاي خود را به آن صادر مي‌كرد، بپردازد. در تمام مواردي از اين گونه، افرادي كه در توليد اين قبيل كالا‌ها دست دارند، درد و رنج‌هايي قابل ملاحظه و بي‌ترديد مقداري ضرر را تجربه خواهند كرد و اين را نه تنها در خلال اين دگر‌گوني، بلكه در تمام طول فاصله‌اي كه سرمايه و نيروي كار تحت كنترل خود را از يك شغل به شغلي ديگر جا‌به‌جا مي‌كنند، حس خواهند كرد.
بخش‌هايي از «مولفه‌هاي اقتصاد سياسي»، فصل 3، بخش 4 نوشته جيمز ميل:
- اينها همه عواملي آشكار هستند. عاملي ديگر نيز وجود دارد كه توضيحي بسيار بيشتر را مي‌طلبد. اگر دو كشور بتوانند دو كالا مثلا غلات و پارچه را توليد كنند، اما نتوانند هر دوي آنها را با سادگي نسبي يكساني بسازند، در‌مي‌يابند كه سود‌شان در اين است كه هر يك، خود را به توليد يكي از اين كالا‌ها محدود كنند و آن را با كالاي ديگر مبادله نمايند. اگر يكي از كشور‌ها بتواند يكي از اين دو كالا را با سودي خاص توليد كند و ديگري كالاي ديگر را با منفعتي ويژه بسازد، بلا‌فاصله محركي آشكار مي‌شود كه هر يك از كشور‌ها را به محدود‌سازي خود به توليد كالا‌يي كه سود خاصي در توليد آن دارد، تشويق مي‌كند، اما اگر يكي از دو كشور امكاناتي بهتر از ديگري را در توليد هر دو كالا داشته باشد، باز هم ممكن است اين انگيزه به وجود آيد.
- منظورم از امكانات بهتر، قدرت توليد نتيجه‌اي يكسان با استفاده از نيروي كار كمتر است. اگر فرض كنيم كه دستمزد كار‌گران كمتر يا بيشتر مي‌شود، باز هم نتيجه همين خواهد بود. فرض كنيد لهستان مي‌تواند غلات و پارچه را با نيروي كار كمتري نسبت به انگلستان توليد كند. اين نكته سبب نمي‌شود كه واردات يكي از اين دو كالا از انگلستان نتواند به نفع لهستان باشد. اگر درجه برتري لهستان در توليد اين دو كالا نسبت به انگليس يكسان باشد، يعني مثلا مقدار يكساني از غلات و پارچه كه مي‌تواند با 100 نفر‌روز توليد كند، براي توليد در انگليس به 150 نفر‌روز كار نياز داشته باشند، انگيزه‌اي براي واردات هيچ يك از آنها را از انگليس نخواهد داشت، اما اگر مقدار پارچه‌اي كه توليدش در لهستان به 100 نفر‌روز كار نياز دارد، در انگلستان با 150 نفر‌روز كار ساخته شود و همزمان غله‌اي كه در لهستان با 100 نفر‌روز كار توليد مي‌شود در انگلستان به 200 نفر‌روز كار نياز داشته باشد، به نفع لهستان است كه پارچه مورد نياز خود را از انگلستان وارد كند. شواهدي كه درستي اين گزاره‌ها را نشان مي‌دهند، مي‌توانند به اين شيوه پي گرفته شوند.
اگر غله و پارچه‌اي كه توليد هر كدام‌شان در لهستان به 100 نفر‌روز كار نياز دارد در انگلستان به 150 نفر‌روز كار محتاج باشد، نتيجه اين مي‌شود كه اگر پارچه توليد‌شده در 150 نفر‌روز كار در انگلستان به لهستان فرستاده مي‌شد، با پارچه حاصل از 100 نفر‌روز كار در آن برابري مي‌كرد و اگر با غله مبادله مي‌شد، تنها مي‌توانست محصول 100 نفر‌روز كار را بخرد، اما تصور بر اين بود كه غله حاصل از 100 نفر‌روز كار در لهستان مقداري يكسان با محصول 150 نفر‌روز كار در انگلستان دارد. به اين خاطر انگلستان مي‌توانست با 150 نفر‌روز كار در توليد پارچه، تنها مقدار غله‌اي را در لهستان به دست آورد كه در داخل كشور خود با 150 نفر‌روز كار در كشت غله به دست مي‌آورد و افزون بر آن اگر بخواهد غله وارد كند، هزينه حمل را نيز بر گرده خواهد داشت. در چنين شرايطي هيچ مبادله‌اي رخ نمي‌دهد.
از سوي ديگر در صورتي كه پارچه توليد‌شده با 100 نفر‌روز كار در لهستان، با استخدام 150 نفر‌روز كار در انگلستان توليد مي‌شد، غله توليد‌شده در لهستان با 100 نفر‌روز كار نمي‌توانست با كمتر از 200 نفر‌روز كار در انگلستان ساخته شود و به اين ترتيب، بي‌درنگ انگيزه‌اي مناسب براي مبادله پديدار مي‌شد. انگلستان مي‌توانست با مقدار پارچه‌اي كه با 150 نفر‌روز كار توليد مي‌كند، غله‌اي را در لهستان بخرد كه در آن با 100 نفر‌روز كار به دست مي‌آيد، اما اين مقدار كه در لهستان با 100 نفر‌ روز كار توليد مي‌شمرد، به اندازه مقداري است كه با 200 نفر‌روز كار در انگلستان ساخته مي‌شود. با اين همه اگر مبادله به اين شكل انجام مي‌گرفت، كل سود آن به انگليس مي‌رسيد و لهستان هيچ نفعي نمي‌برد، چون همان مقداري را كه از فروش پارچه خود به انگليس به دست مي‌آورد، بايد به عنوان هزينه توليد آن در داخل مي‌پرداخت.
اما قدرت لهستان، دو‌جانبه است. اين كشور با غله‌اي كه 100 نفر‌روز كار برايش توليد مي‌كند و برابر است با مقدار غله‌اي كه در انگليس با 200 نفر‌روز كار به دست مي‌آيد، در اين مورد فرضي مي‌تواند پارچه حاصل از 200 نفر‌روز كار در انگلستان را بخرد. توليد 150 نفر‌روز كار در انگليس در قالب پارچه برابر است با توليد همين محصول با 100 نفر‌روز كار در لهستان. اگر لهستان مي‌توانست محصول 200 نفر‌روز كار را و نه محصول 150 نفر‌روز كار را با توليد 100 نفر‌روز كار خود بخرد، كل سود مبادله را از آن خود مي‌كرد و انگلستان مقدار غله‌اي را كه مي‌توانست با 200 نفر‌روز كار توليد كند، با استفاده از محصول همين ميزان كار روي هر كالايي از لهستان مي‌خريد.

پيشينه کسب و کار در استراليا

فرهنگ كسب‌وكار
پيشينه کسب و کار در استراليا

کوشان غلامي
استراليا کشوري وسيع با جمعيتي نسبتا اندک است. مساحت استراليا برابر با مجموع مساحت چهل و هشت ايالت اصلي و سازنده بدنه اصلي ايالات متحده و جمعيت آن فقط معادل نيمي‌از جمعيت کاليفرنيا است.


فرهنگ کسب و کار در استراليا
اراضي بسيار وسيعي از اين کشور، خالي از سکنه (و يا به گفته برخي، غيرقابل سکونت) هستند؛ چنان که اين کشور بدل به يکي از اصلي‌ترين کشور‌ها به لحاظ نسبت جمعيت شهرنشين در جهان شده است.
فقدان هرگونه بازار با ابعاد واقعي، توام با انزواي نسبي جغرافيايي، باعث مي‌شود صاحبان کسب‌وکار‌هاي گوناگون در استراليا، به شکل روزافزوني، هم از جهت کسب اطمينان خاطر از موفقيت و بقاي خويش در آينده و هم از جهت توجه به رفاه نسل‌هاي آينده کشور، بازار‌هاي بين‌المللي را مد نظر قرار دهند. در حقيقت يکي از بزرگ‌ترين انتقاداتي که گاه متوجه سازمان‌هاي استراليايي مي‌گردد، کندي آنان در اقبال به رقابت در عرصه‌هاي بين‌المللي است (البته صنعت معدن استراليا قويا از اين نقد مستثنا است).
بنا بر اين استراليا خود را بيش از پيش، چه از منظر اقتصادي و چه از منظر سياسي، نيازمند جهاني شدن مي‌داند. توفيق اقتصادي چشمگير اين کشور، مرهون مراودات تجاري با ايالات متحده و نيز کشور‌هاي برجسته آسيايي مثل چين و ژاپن است. در طي دهه‌هاي اخير از اهميت کشور‌هاي مشترک‌المنافع بريتانيا در اقتصاد استراليا کاسته شده است.
کوتاه سخن آنکه استراليا، بازاري کوچک با مردماني فرهيخته، تحصيلکرده، و مستعد است؛ که اهميت تجارت جهاني را به فراست دريافته‌اند: آنها مشتاق به ورود در معامله تجاري با شما خواهند بود!
ساختار‌هاي فضاي کسب‌وکار در استراليا
برابري خواهي، يکي از بارزترين شاخص‌هاي رفتاري مردمان استراليا است. بسيار مهم است که اشخاص، اين احساس را به يکديگر القا نکنند که «فکر مي‌کنند کسي هستند». بسيار نيکو‌تر داشته مي‌شود که هر فرد، خود را به عنوان يک همراه خوب يا دوست خوب بشناساند؛ تا کسي که آشکارا به خود و دستاورد‌هايش مي‌بالد.
پديده ديگري که در کنار رويکرد برابري طلبي در روابط شخصي به چشم مي‌خورد، تاثير پذيري شديد تفکر تجاري استراليايي‌ها، از مدل تجاري آمريکايي است. (برخي معتقدند اين رويکرد به شکل کورکورانه‌اي مورد تقليد قرار گرفته است، در حالي که عده اي نيز در باب نياز بيشتر به بينش ريسک پذير و کار آفرين سبک آمريکايي در بين مردمان استراليا سخن مي‌گويند.)
تلفيق اين دو شاخص باعث مي‌شود که سازمان‌هاي استراليايي ساختاري غيرسلسله مراتبي داشته باشند. در اين حالت توجه چنداني به القاب و عناوين اشخاص معطوف نمي‌شود؛ و جايگاه افراد در سازمان بر اساس دستاورد‌ها و نه موقعيت ايشان در چارت سازماني، تعيين مي‌گردد، مادامي‌ که واکنش‌هاي درستي نشان دهيد و تصميمات به جايي اتخاذ کنيد، محبوب و مطلوب هستيد.
از اين رو بهتر است که هر سازمان بين‌المللي خواهان برقراري روابط تجاري در اين کشور، هيچ گونه بازتابي از ساختار‌هاي سلسله مراتبي احتمالي که در کشور مبدا ممکن است به کار گرفته شده باشند، بروز ندهد؛ چرا که اين قضيه مي‌تواند موجبات آزردگي خاطر بخشي از همکاران استراليايي را فراهم آورد. از همين منظر، از بي‌توجهي کارگزاران تجاري استراليا به سلسله مراتب در مبادلات بين‌المللي شگفت‌زده نشويد: اين رفتار از بي‌مبالاتي و بي‌ادبي آنان ناشي نمي‌شود، بلکه به دليل خو گرفتن با شيوه‌هاي استراليايي روي مي‌دهد.

فرهنگ
بعد از اسكان اروپاييان، شيوه زندگي در استراليا، بازتابي از زندگي مردم انگليس شد. فرهنگ و آداب و رسوم مردم و ساكنان به سرعت با اين كشور كه داراي آب و هواي مختلفي است اصلاح شد.
فرهنگ به دست آمده، اگرچه بر اساس رسوم بريتانيايي بود، ولي منحصر به استراليا بود. افزايش جذابيت فرهنگ استراليا توسط كمك‌هاي مالي دولت بود كه اين كمك براي هنر، تغذيه و بهبود وسايل رفاهي بود. شهرهاي كوچك و بزرگي ساخته شد كه در آنها پر از ساختمان‌هاي هنري، گالري‌ها و سالن‌هاي نمايش و تئاتر بود. بهترين معماران، خانه اپراي سيدني را ساختند. اپرا، رقص، باله، سمفوني‌ها و اركسترها، بازيگران، نمايش نامه‌نويسان، شركت‌هاي هنري و همه و همه توسط مجلس استراليا حمايت مي‌شدند.
دولت‌هاي فدرال بر روي كمپاني‌هاي راديويي استراليايي مستقل از شبكه راديويي و تلويزيوني سراسري سرمايه‌گذاري كردند. استراليا همچنين داراي شركت‌هاي رسانه‌اي، روزنامه و مجلات زيادي است كه به فرهنگ منطقه‌اي كمك بسزايي مي‌كند. اگرچه بعضي از آنها هم اكنون متعلق به خارجي‌ها است
.

راه‌حل «بازاریابی اجتماعی» برای خروج از تله فقر

راه‌حل «بازاریابی اجتماعی» برای خروج از تله فقر
موانع، مزایا و رقابت

فیلیپ کاتلر
ترجمه و تنظیم: صالح خسروبیگی *
قسمت بيستم
متن پیش‌رو، بيستمین قسمت از ترجمه کتاب پرفروش «Up & Out Of Poverty» می‌باشد؛ کتابی که توسط «فیلیپ کاتلر» (Philip Kotler) تالیف و در سال 2009 منتشر شده است.


«فیلیپ کاتلر» بدون تردید مطرح‌ترین چهره آکادمیک فعلی دنیا در حوزه مدیریت بازاریابی (Marketing Management) محسوب می‌شود. «کاتلر» با تالیف چندین متن درسی معتبر در زمینه دانش بازاریابی، جزو مشهورترین و معتبرترین نام‌ها برای اکثریت قاطع از دانشجویان مدیریت و اقتصاد در سراسر دنیا به حساب می‌آید. کاتلر علاوه بر تالیف کتاب‌ها و مقالات متعدد در حوزه‌های مرسوم بازاریابی (بازاریابی اقتصادی)، مباحثی را نیز در زمینه یک مفهوم متناظر و خلاقانه، یعنی «بازاریابی اجتماعی» مطرح نموده است. همان‌طور که در «بازاریابی اقتصادی»، هدف اصلی به کارگیری چارچوب‌های تحلیلی علمی برای دستیابی به سود اقتصادی هرچه بیشتر می‌باشد، در «بازاریابی اجتماعی» نیز دستیابی به منافع اجتماعی هر چه بیشتر مد نظر قرار دارد؛ بنابراین .........

ادامه نوشته

شیوه‌های مدیریتی در 9 کشور دنیا

مترجم: آزاده معدنیان
مالزی
کسانی که قصد دارند در مالزی مدیریت موثری بر دیگران اعمال کنند باید از موارد کلیدی مشخصی آگاهی داشته باشند که ممکن است نسبت به آنچه در کشور خود با آن سر و کار داشته‌اند، تفاوت‌های عمده‌ای داشته باشد.


 

نخست‌اینکه در سیستم سلسله مراتبی مالزی، از مدیران انتظار می‌رود اشخاصی باشند که لایق احترام هستند و‌این احترام بیشتر بر مبنای ویژگی‌های شخصیتی است تا موارد کاری. اشخاصی لایق احترامند که مسن تر باشند و دانایی که سن بالا به ارمغان می‌آورد را به همراه داشته باشند. همچنین ........

 

ادامه نوشته

كارآفريني سازماني چيست؟

تحقيق كارآفريني سازماني سه حوزه اصلي را در بر مي‌گيرد. حوزه اول تمرکز بر کارآفرينان سازماني[1] است، که تاکيد اصلي آن بر ويژگيهاي فردي کارآفرينان سازماني مي‌باشد. تشخيص و حمايت از کارآفرينان در سازمان نيز يک بخش از اين حوزه اصلي است. حوزه دوم شامل تمرکز بر تشکيل کسب و  کارهاي مخاطره‌آميز  سازماني مي‌باشد. تأکيد اوليه بر تفاوت انواع کسب کارهاي مخاطره‌آميز جديد، تطبيق آنها با شرکت، و توانمندسازي محيط دروني سازمان در اين بخش مورد توجه مي باشد. حوزه سوم تمرکز بر سازمان کارآفرين مي‌باشد که ..........

ادامه نوشته

ضرورت كارآفريني در سازمان

ضرورت كارآفريني در سازمان

رشد سريع تعداد رقباي پيچيده و جديد، حس بي‌اعتمادي نسبت به روشهاي سنتي در مديريت شركتها، خروج جمعي از بهترين و درخشانترين كارمندان از شركت جهت تبديل شدن به كارآفرينان كوچك، رقابت بين‌المللي، كوچك كردن شركت‌هاي بزرگ و ميل عمومي به بالا بردن بازدهي و بهره‌وري.

نخستين اين مشكلات كه رقابت است اينك عرصه را بر كارهاي تجاري تنگ كرده است. اقتصاد كنوني كه از فناوري بالايي بهره‌برداري مي‌نمايد تعداد به مراتب بيشتري از رقبا را در عرصه فعاليت  شركتها وارد نموده است. بر خلاف دهه‌هاي گذشته، اكنون تغييرات، نوآوريها و بهبود در بازار كار بسيار متداولند. شركتها بايد نوآوري به خرج دهند يا از دور خارج شوند.

•       مشكل ديگر، يعني از دست دادن افراد برجسته، در نتيجه توسعه دو موضوع عمده رو به فزوني است. نخست اينكه كارآفريني از لحاظ وضعيت، محبوبيت و اقبال در حال توسعه است. اين افزايش باعث جذب كارمندان جوان و كارمندان با تجربه مي‌شود. دوم اينكه در سالهاي اخير، سرمايه‌گذاري به صنعتي عظيم تبديل شده است كه قادر به تخصيص سرمايه براي تعداد بيشتري پروژه‌هاي اقتصادي نسبت به گذشته مي‌باشد. بازار سرمايه‌گذاري سالم، كارآفرينان جديد را قادر مي‌سازد تا پروژه‌هاي خود را به مرحله اجرا درآورند. اين توسعه، افرادي را كه داراي فكرهاي نو هستند، تشويق مي‌كند تا شركتهاي بزرگ را ترك كنند و روي پاي خود بايستند. بنابراين شركتهاي بزرگ وادار مي‌شوند تا به دنبال راههايي براي توسعه كارآفريني در درون خود باشند. در غير اين صورت بايد منتظر بيهودگي، از دست دادن پرسنل و ركود باشند (کوراتکووهاجتس،1383، ص76). كارآفريني سازماني كه موجد گرايشات و فعاليتهاي كارآفرينانه در سطح سازمان است عنصر مهمي در توسعه اقتصادي و سازماني، ايجاد ثروت و بهبود عملكرد تشخيص داده شده است. كارآفريني سازماني مي‌تواند براي حيات مجدد و ارتقاء عملكرد شركتها با اهميت باشد.