چهار قاعده برای مذاکره‌ای موفق

 

نویسنده: کتی مورل
مترجم: سیمین راد
مذاکره بخشی از زندگی هرروزه همه ماست. ما با کودکان‌مان راجع به مشق‌هایی که باید بنویسند، گفت‌وگو می‌کنیم. ما با فروشندگان و خریداران مختلف راجع به قیمت‌ها، هزینه‌ها و کارهایمان مذاکره می‌کنیم.


مذاکره در سطح کسب و کارهای کوچک در سرتاسر زمان کاری شرکت اتفاقی همیشگی و دائم است. ما، در ساده‌ترین سطح، با کارمندان، مشتریان و شرکایمان در حال مذاکره هستیم.
به‌‌رغم تصویری که رسانه‌ها از مذاکرات پرمناقشه ارائه می‌دهند (مثل مباحث ورزشی)، می‌توان با آرامش و خونسردی با هر کسی گفت‌وگو کرد. در واقع، این امکان برای هر مدیری وجود دارد تا بر سر مسائل گوناگون با دیگر مدیران به توافق برسد. هدف هر مذاکره‌ای دست‌یافتن به توافق متقابل و خرسندی هر یک از طرفین گفت‌وگو است. مایکل ئی. اسلوپکا (مدرس مذاکره و گفت‌وگو) نکاتی را در همین زمینه عنوان کرده است. اینجا به برخی از مهم‌ترین و کارآمدترین مباحث وی خواهیم پرداخت.
(1) گوش کنید. گرچه شما به دنبال اهداف و برنامه‌های خاص شرکت‌تان هستید، اما این مساله دلیلی برای نادیده گرفتن طرف مقابل نیست. هیچ دلیلی وجود ندارد که خیلی زود در هر مذاکره‌ای به نتیجه برسید. ابتدا باید به طرف مقابلتان احترام بگذارید، حرف‌های او را خوب بشنوید و از موضع وی در قبال این مذاکره مطلع شوید. به قول اسلوپکا «تنها پس از گوش‌سپردن به طرف مقابلتان می‌توانید در جریان معامله‌تان باشید. تنها از این به بعد می‌فهمید که دارید بر سر چه چیزی مذاکره می‌کنید و به چه مباحثی می‌پردازید». او ادامه می‌دهد که «اگر شما به دنبال خرید یک ماشین هستید و قیمت این ماشین را نمی‌دانید، آنگاه شما ابتدا قیمت ماشین را از فروشنده می‌پرسید. به عبارت بهتر، شما هرگز به فروشنده نمی‌گویید که توانایی پرداخت چه هزینه‌ای را دارید.». همواره باید چنین جمله‌ای را به طرف مذاکره‌تان بگویید: بدون آگاهی از نیازهای شما نمی‌توانم نیاز شما را برطرف کنم.
(2) فرآیند را پی بگیرید. یک مذاکره موفق از فرآیندی تشکیل می‌شود که سه قسمت دارد: (الف) گردآوری مواضع طرف مقابل؛ (ب) دانستن اطلاعات بیشتر و جزئی‌تر راجع به خرج و مخارج؛ (پ) دست‌یافتن به مصالحه متقابل. بله! واقعا هر مذاکره‌ای این سه گام را طی می‌کند. به قول اسلوپکا «واقعا همین‌طور است. همواره در پی زمینه‌ای مشترک باشید. برای مثال، اگر قصد خرید خانه دارید، ابتدا به گفته‌های فروشنده گوش دهید، سپس عقاید خودتان را درباره خریدن خانه بیان کنید و الزامات مورد نیازتان برای یک خانه مناسب را شرح دهید و دست آخر، بر سر مبنایی مشترک و متقابل با طرف مذاکره‌تان به توافق برسید. اما گاه پیش می‌آید که مذاکره به بن‌بست یا تنگنا می‌رسد و دیگر بیش از این جلو نمی‌رود. آیا باید از مذاکره کنار کشید یا آن را نادیده انگاشت؟ یک مذاکره وقتی به بن‌بست می‌رسد که می‌توان کارهای مشترک زیادی انجام داد، اما گفت‌وگوها پیش نمی‌روند، یا متوقف می‌شوند. در این شرایط می‌توان، بنا به پیشنهاد خود اسلوپکا، درباره جزئیاتی به گفت‌وگو نشست که هر کدام از طرفین می‌تواند به سهم خودش از آن دست بشوید تا خود مذاکرات به جلو پیش روند. بن‌بست در مذاکره درست زمانی پدید می‌آید که دیگر نمی‌توان به توافق یا مصالحه متقابل دست یافت. در این موقعیت، استفاده از یک واسطه یا دلال حرفه‌ای می‌تواند به بهبود مناسبات و مذاکرات یاری برساند.
(3) از عبارت‌های جادویی سود ببرید. عبارت مشهور «تحت چه شرایطی...؟» می‌تواند هر مذاکره مرده‌ای را زنده کند و پایان هر مذاکره‌ای را به سرآغاز مذاکره‌ای تازه بدل سازد. برای مثال: تحت چه شرایطی سرمایه کسب‌و‌کار من را تامین خواهید کرد؟ تحت چه شرایطی سهم مشترک من را تا انتهای ماه بعد کنار خواهید گذاشت؟ استفاده از این عبارت کمک زیادی به شما خواهد کرد؛ زیرا می‌توان با استفاده از آن به تقاضاها، ملزومات، اقتضائات و شرایط واقعی طرف مقابلتان پی ببرید و تصمیم صحیح‌تری در قبال آینده مذاکره پیش رو بگیرید. اسلوپکا به ما خاطرنشان می‌کند که یادمان باشد تا بدون آگاهی از شرایط کلی طرف مقابل هرگز به هیچ مصالحه یا توافقی تن ندهیم. این نکته در مورد طرفین مذاکره صادق است.
(4) «از اعداد سرراست استفاده نکنید». فرض کنید که با یک طراح وب سایت تماس گرفته‌اید. او برای میزبانی از سایت شما در هر ماه دو پیشنهاد 38 و 40 دلاری دارد. ترجیح می‌دهید که در مورد کدام یک از این قیمت‌ها به مذاکره بپردازید؟ وقتی سر میز مذاکره قرار می‌گیرید، عددی دقیق پیشنهاد بدهید و چندان از صفرهای مقابل عدد یاری نگیرید.
چرا؟ چون شما با این کار عملا محاسبات لازم را برای هزینه‌های مورد نیاز و واقعی محصولتان انجام داده‌اید. صفرهای زیاد در یک مذاکره می‌تواند طرف مقابل شما را به هر نحو ممکن مرعوب سازد و او را از ادامه مذاکره و کسب توافق لازم منصرف کند. برای مثال، به جای طرح اعداد سرراست، از اعداد فرد استفاده کنید. وقتی از عددی سرراست مثل 10000 دلار استفاده می‌کنید، به راحتی تا 9000 دلار و بعد تا 8000 دلار و حتی ارقام پایین‌تر نیز نزول خواهید کرد. به قول اسلوپکا «قیمت‌های صفردار پیشنهاد ندهید و قیمت‌های صفردار را نپذیرید. هر قیمتی که صفرهای زیادی در مقابل خودش دارد، بی‌آنکه در جریان باشید، می‌تواند شما را به سوی یک فاجعه مالی سوق دهد.»

درس‌هايي برای کارآفرینان

 

مترجم: نفیسه هاشم‌خانی
نویسنده: Michael Davis
صاحب کسب‌و‌کار بودن بسیار مسحورکننده است: شما رییس خود هستید، درآمد بالقوه شما نامحدود به نظر می‌رسد، می‌توانید هر زمان که می‌خواهید در محل کار حاضر شوید یا نه و بسیاری اختیارات دیگر. اگر شما یک ایده واقعا خاص دارید ممکن است بتوانید آن را به نتیجه برسانید.


اما آیا شما آنچه را که لازمه موفقیت در کارآفرینی هست دارید؟ پژوهش‌های قبلی نشان می‌دهد سطح تحصیلات، میزان توانایی مالی، تجربه‌های قبلی در این زمینه و ویژگی‌های ذاتی فرد می‌تواند در موفقیت یا عدم موفقیت نهایی در عرصه کارآفرینی موثر باشد. در این مقاله براساس تجربه‌هایی در زمینه راه‌اندازی دو شرکت، یک تور تابستانی و همچنین شناسایی فاکتورهای موثر دیگر که موجب می‌شود کسب‌وکار راه‌اندازی شده ورودی‌های باارزشی داشته‌باشد به ارائه نکاتی برای کارآفرینان پرداخته‌ام. این موارد به‌خصوص در شرایط دشوار اقتصادی قابل‌اجرا هستند.
1- اول تحقیقات لازم را انجام دهید.
حواستان باشد چرخ را دوباره اختراع نکنید. روحیه کارآفرینی می‌خواهد چیز جدیدی را ابداع کند، اما اگر قبلا مشابه آن در بازار ارائه شده‌باشد، وقت، پول و تلاش شما به هدر رفته است. جک ولش، مدیر سابق شرکت GE می‌گوید: «اگر مزیت رقابتی ندارید وارد رقابت نشوید.» من نیز در این راستا قبل از راه‌اندازی شرکت تولیدکننده درهای اتوماتیک گاراژ تحقیقات دقیقی درمورد آنچه در بازار وجود دارد و آنچه مشتریان به آن نیاز دارند انجام دادم که منجر به طراحی محصولی منطبق بر نیازهای بازار شد.
2- شناسایی افراد توانا در جریان مصاحبه‌ها‌ی شغلی
کارکنان یک شرکت بزرگ‌ترین دارایی آن محسوب می‌شوند، از این رو یافتن و استخدام افراد مستعد از دشوارترین اقدامات در راه‌اندازی شرکت است. از آنجا که فرآیند مصاحبه‌های شغلی معمولا با شرایطی که فرد در محیط کار با آن مواجه می‌شود بسیار متفاوت است، نظر اولیه‌ای که نسبت به یک فرد در مصاحبه شغلی به دست می‌آید، می‌تواند کاملا متفاوت با واقعیت باشد. «مالکوم گلدول» نویسنده پرفروش‌ترین کتاب مدیریتی در سال 2008 می‌گوید: «امروزه در بسیاری از صنایع معیارهای اولیه ای که براساس آنها فرد را استخدام می‌کنند با آنچه پس از استخدام از وی توقع دارند بسیار متفاوت است.»
برای مثال در ابتدای راه‌اندازی تور تابستانی یکی از اولین مصاحبه‌ها را با فردی انجام دادم که ظاهری نامرتب داشت و این‌گونه به نظر می‌آمد که نه می‌تواند با اطرافیان خوب ارتباط برقرار کند و نه تعامل موفقی با مشتریان داشته باشد، اما چون به نظر فرد تعلیم‌پذیری می‌آمد و در آن زمان کسب‌و‌کار نوپای من نیاز به نیروی کار داشت ناچار به استخدام او شدم. در جریان کار او نه تنها توانست ارتباط موثری با مشتریان برقرار کند بلکه دارای مهارت‌های مکانیکی ویژه‌ای بود که اگرچه در مصاحبه استخدامش فراموش کرده‌بود ذکر کند، اما کاملا متناسب با نیاز غیرمنتظره‌ای بود وتوانست در کار به ما کمک کند. به علاوه این فرد به یکی از باوجدان‌ترین و موفق‌ترین افراد در محیط کار تبدیل شد.
3- توجه روزانه به میزان حاشيه سود شرکت
این موضوع یکی از اصول حیاتی برای تصمیم‌گیری‌های مالی یک شرکت است، به‌ویژه برای روزهای اولیه کسب‌و‌کار جدید که معمولا با موقعیت‌های دشوار اقتصادی همراه است. به زبان ساده، حاشيه سود برابر است با درآمد حاصل از فروش منهای هزینه‌های متغیر برای هر واحد ضرب ‌در تعداد کل واحدهای فروخته‌شده. حاشيه سود باید به اندازه کافی بزرگ باشد تا بتواند تمام هزینه‌های ثابت را پوشش دهد در غیر این صورت شرکت شما به زیان‌دهی می‌رسد. باتوجه به آنچه در نکته 1 گفته‌شد، بخشی از فرآیند پژوهش باید شامل تخمین دقیق احتمال فروش هر واحد و همچنین برآورد دقیقی از هزینه‌های هر واحد باشد. اهمیت این موضوع در شرایط دشوار اقتصادی یا صنایع به‌شدت رقابتی بیشتر می‌شود. مهم نیست ایده شما چقدر خوب است، اگر روشی نباشد که با این ایده به سود مالی دست یافت پرداختن به آن اتلاف وقت و سرمایه است.
حاشیه‌ سود فایده دیگری نیز دارد، هر تصمیم‌گیری مالی که با صرف هزینه همراه است باید با این شاخص سنجیده‌شود. به‌صورت افراطی‌تر می‌توان گفت میزان هزینه‌ها مهم نیست اگر درآمد بالقوه حاصل از آن بیش از مخارج باشد. برای مثال اگر خرید تجهیزات گرانقیمت باعث می‌شود هزینه‌های متغیر در واحد تولید به‌طور موثری کاهش یابد، میزان حاشیه‌ سود حاصل از این اقدام هزینه صرف شده را توجیه می‌کند. در مورد تبلیغات نیز این‌گونه است یعنی اگر افزایش فروش پیش‌بینی شده حاصل از تبلیغات بیش از هزینه تبلیغات باشد اقدام به آن به‌صرفه است.
یک اخطار: در شرایط دشوار اقتصادی تمرکز بر کنترل و به حداقل رساندن هزینه‌ها آسان است. با این حال این کار می‌تواند پاسخی کاملا اشتباه به شرایط موجود باشد. خطوط تولید و کلیه بخش‌هایی که در حال زیان‌دهی هستند می‌توانند نقش مثبتی در ایجاد حاشيه سود داشته‌باشند و اگر حذف شوند وضع بدتر می‌شود؛ زیرا هزینه‌های ثابتی که به آنها اختصاص یافته همچنان باقی است و اکنون این هزینه‌ها باید توسط بخش‌ها و محصولات تولیدی کمتر پوشش داده‌شوند. توجه داشته باشید که قبل از هرگونه کاهش یا افزایش هزینه‌ای تاثیر آن را بر حاشیه‌ سود بررسی کنید.
4- ممکن است زمان رسیدن به حضور تثبیت‌شده در بازار بیش از توقع شما به طول انجامد.
مهم نیست بر اساس اعتقاد خود کیفیت خدمات و محصولات‌تان را ارزیابی کنید، گاهی ظرفیت بازار با این اعتقاد سازگار نیست. حداقل در ابتدای ورود به بازار احتمال این اتفاق زیاد است. برای مثال می‌توان به صندلی‌های اداری تولید شده توسط هرمان‌میلر در شرکت Aeron اشاره کرد. این شرکت در طراحی محصولات خود تمام استانداردهای تولید صندلی‌های اداری در آن زمان را نقض کرده‌بود و پس از مطالعات گسترده در زمینه زیبایی‌شناسی موفق به تولید مدل جدیدی شده بود که در ابتدای ورود به بازار با مقاومت شدید خریداران مواجه شد؛ اما چون به درستی کار خود اطمینان داشت به تلاش ادامه داد و به موفقیت چشمگیری در فروش محصولات خود دست یافت.
مهم نیست محصولات و خدمات شما چقدر خوب باشد، به رسمیت شناخته شدن در بازار پروسه‌ای زمان‌بر است.
5- زمان شما متعلق به خود شما نیست.
این درس در تضاد با یکی از دلایلی است که افراد مایل به راه‌اندازی کسب‌وکار هستند، اینکه آنها فکر می‌کنند در این صورت زمانشان در اختیار آنها است و می‌توانند هرگاه مایل هستند، در محل کار حاضر شوند؛ اما حداقل در ابتدا این‌گونه نیست. راه‌اندازی و ادامه یک کسب‌و‌کار کوچک نیز انجام وظایف بی‌پایانی را می‌طلبد مانند زمینه‌سازی گسترش کار، استخدام کارکنان، بازاریابی، مدیریت عملیات، رفع بحران‌های کوچک و بزرگ و... که روزانه به 16 تا 20 ساعت کار نیاز دارد. تا زمانی که کسب‌و‌کار شما به ثبات کافی برسد و شما توانایی مالی کافی برای استخدام مدیران و سپردن این وظایف به آنان را داشته‌باشید. یاد بگیرید استراحت کنید، در این روزهاغذاخوردن به صورت منظم و ورزش کردن کاری دشوار و اتلاف کننده وقت به‌نظر می‌رسد؛ اما فکر کردن و تصمیم‌گیری درست بدون استراحت و تغذیه خوب امکانپذیر نیست.
6- اهمیت حیاتی بازاریابی
زمانی که کسب‌و‌کار به جایگاه نسبتا تثبیت‌شده‌ای در رقابت بازار رسید باید تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان درباره‌ویژگی‌های محصول یا خدمات شما و تفاوت یا برتری آن نسبت به سایر محصولات رقیب آگاه شوند. حدود 90 درصد از محصولات جدید ارائه‌شده با شکست مواجه می‌شوند. زیرا خریداران درمورد میزان دوام آنها در رقابت با سایرین نگران هستند و منتظرند تا به پیشینه‌ای موفق دست‌یابند تا با استناد برآن به سمت استفاده از آن محصول جدید متمایل شوند. از طرفی وقتی افراد به استفاده از یک محصول عادت می‌کنند، حتی اگر کیفیت آن کمتر از محصول شما باشد، برایشان دشوار است که در کوتاه‌مدت عادت خود را تغییر دهند.
مثال موثر در این زمینه به راه‌اندازی تور‌های تابستانی برمی‌گردد، در ابتدای کار تصور من این بود که بزرگ‌ترین خطوط مسافرتی که بیش از 50 درصد توریست‌های منطقه را جذب می‌کند مشتاقانه از همکاری با ما و افزودن یک گزینه جدید در لیست مسافرتی خود استقبال می‌کند؛ اما این‌گونه نشد و در فصل اول راه‌اندازی تور، تنها مشتریان ما مسافران مستقلی بودند که می‌خواستند تورهای جدید امتحان کنند و بقیه گردشگران ترجیح می‌دادند از خطوط گردشگری ذکر شده که شناخته شده بود استفاده کنند. در ماه‌های اولیه راه‌اندازی این کسب‌وکار بیشترین زمان ما صرف اندیشیدن تدابیری شد که کمپانی‌های بزرگ گردشگری را برای پذیرفتن همکاری ما در آینده متقاعد کند. در این راستا برای آگاهی دادن به آنها درمورد کار جدید خود و مشخصه‌های ممتاز آن از تمام تبلیغات رسانه‌ای ممکن استفاده کردیم، از تولید و پخش کتابچه‌ها و مجلات مسافرتی، پوسترها و بنرهای تبلیغاتی گرفته تا به نمایش گذاشتن تجهیزات و امکانات اقامتی خاص در هر محل و از این طریق موفق شدیم رقیبان خود را به‌گونه‌ای موثر از رده خارج کنیم.
اگرچه این روند برای کسب وکارهای مختلف متفاوت است؛ اما نکته مشترک این است که هرگز تسلیم نشوید و برای یافتن موثرترین روشی که می‌توانید به واسطه آن به بیشترین فروش محصولات خود دست یابید، تلاش کنید.
7- هرگز نسبت به موقعیت‌ها و شانس‌های غیرمترقبه بی‌اعتنا نباشید.
گاهی کاملا بصورت غیره‌منتظره به مواردی ارزشمند برمی‌خورید که اصلا به دنبال آنها نبوده‌اید؛ اما می‌توانند تاثیراتی حیاتی بر شخص یا کسب‌و‌کار داشته باشند. «گلن لوپیز» در کتاب خود با نام «چهار مهارت برای ایجاد و حفظ فرصت‌های خوب در محل کار» ادعا می‌کند این فرصت‌ها تنها به صورت تصادفی رخ نمی‌دهد بلکه روش‌هایی برای ایجاد آنها وجود دارد که در کتاب خود به ذکر آنها می‌پردازد.
در تجارب من نیز گاهی اتفاقات غیرمترقبه‌ای رخ می‌داد که کسب‌و‌کار را از وقوع فاجعه‌ حفظ می‌کرد و فرصت‌های باورنکردنی را ایجاد می‌کرد. البته نمی‌توان این وقایع را جزئی از طرح یک کسب‌و‌کار به حساب آورد؛ اما اگر اتفاق بیفتند می‌توانند تاثیرات فوق‌العاده‌ای ایجاد کنند. پس برای دریافت آنها هوشیار باشید.
8- پیش‌بینی‌های اولیه عملا بی‌فایده هستند.
برای سرمایه‌گذاری کسب‌و‌کار، آینده پر از ناشناخته‌ها است. با این حال در طرح‌های کسب‌و‌کار از داده‌های محاسبه‌شده‌ بسیاری برای توجیه هزینه‌های آینده استفاده می‌کنند.
برای مثال کوکاکولا بااستفاده از مطالعات گسترده اولیه اقدام به تولید محصولی کرد که بتواند در رقابت با پپسی پیروز شود؛ اما در این روند شکست خورد. از طرفی پیش‌بینی می‌شد رمان «كلبه» اولین نوشته William P در بهترین حالت به فروشی متوسط دست‌یابد؛ اما در ماه اول انتشار 70 میلیون کپی از آن فروخته‌شد و برای 70 هفته رتبه اول در لیست پرفروش‌ترین کتاب‌ها در نیویورک‌تایمز را به خود اختصاص داد.
اگرچه داشتن یک طرح کسب‌و‌کار دقیق ضروری است و از آن برای متقاعد کردن خود و حامیان مالی برای اثبات اینکه سرمایه‌گذاری در نهایت به سوددهی می‌رسد استفاده می‌شود؛ اما در گام‌های نخستین راه‌اندازی کسب‌و‌کار از این طرح بیشتر به‌عنوان ابزاری با ارزش سازماندهی استفاده می‌شود نه برای پیش‌بینی نتایج دقیق حاصل از اقدامات سال اول کسب‌و‌کار.
9- یافتن سرمایه‌ای که به واسطه آن کسب‌و‌کارهایی که پتانسیل موفقیت را دارند بتوانند سال‌های اولیه دشوار خود را پشت سر بگذارند.
داشتن توان مالی کافی یکی از فاکتورهای اثبات شده در ماندگاری یک کسب وکار است. معمولا گفته می‌شود «وقتی شما واقعا به پول احتیاج دارید هیچ بانکی را برای وام گرفتن از آن پیدا نمی‌کنید؛ اما وقتی نیازی به پول ندارید موقعیت‌های زیادی برای وام گرفتن برایتان فراهم می‌شود.» شما نیز ممکن است در روند کار خود با این موانع روبه‌رو شده‌باشید. در این راستا قرض گرفتن از دوستان و خانواده نیز گزینه مناسبی نیست، بهتر است آمادگی های لازم را قبل از مواجه شدن با چنین مشکلی در سال‌های اولیه راه‌اندازی کسب‌و‌کار به دست آوريد. روبه‌رو شدن با این سوال که «واقعا چقدر به درستی ایده خود ایمان دارید؟» چیز عجیبی نیست. حدود 50 درصد از کسب‌و‌کارهای جدید در پنج سال اولیه راه‌‌اندازی با شکست مواجه می‌شوند و دلیل اصلی آن نیز نداشتن سرمایه کافی برای عبور از دشواری‌های سال‌های اولیه و رسیدن به ثبات است.
10- هرگاه امکان داشت برای یادآوری موفقیت‌های خود جشن بگیرید.
فارغ از اینکه معامله شما موفقیت‌آمیز بوده یا نه، باید شرایطی را فراهم کنید که خاطره‌های خوبی برایتان باقی بماند. ما در تور تابستانی اولین روزهایی را که به سود 1000 و 3000 دلاری رسیدیم را جشن گرفته و در آن از کارآمدترین کارکنان تجلیل کردیم، این روشی است که با آن می‌توان کارمندان را شاد و پربازده نگه‌داشت.

آنچه مدیران اجرایی باید درباره منابع انسانی بدانند

مترجم: مریم بیدمشگی پور
منبع: business week
اگر از یک مدیر اجرایی، درباره کارآیی مدیر منابع انسانی سوال کنید، احتمالا وی خواهد گفت: «سوال بجایی است، ما همواره می‌دانستیم که به چنین فردی در کسب‌وکار خود نیاز داریم.»

معمولا از یک مدیر منابع انسانی انتظار می‌رود، ثبت امور مربوط به پرسنل را به عهده گیرد، برنامه‌هایی برای استخدام و نگهداری پرسنل در سازمان داشته باشد، عملکرد آنها را مورد ارزیابی قرار دهد و سودآوری منابع انسانی موجود در سازمان را مورد بررسی قرار دهد. فراتر از آن ماموریت وی ممکن است کمی پیچیده تر هم باشد. بسیاری از مدیران اجرایی که من می‌شناسم پاسخ مناسبی برای این سوال که «مدیر منابع انسانی شما چگونه به احراز موقعیت رقابتی شما کمک می‌کند؟» ندارند. حتی این مدیران فهرستی از فعالیت‌هایی که یک مدیر منابع انسانی باید انجام دهد تا باعث بهبود وضعیت رقابتی سازمان شود نیز در دست ندارند.
مهم‌ترین وظیفه یک مدیر منابع انسانی این است که مطمئن شود کارمندان وی با انگیزه‌ترین و توانمند‌ترین افرادی هستند که در بازار کار وجود دارند. در اینجا فهرستی از کارهایی که یک مدیر منابع انسانی باید انجام دهد برایتان می‌آوریم:
1. همکاری و همفکری با شما به عنوان مدیر اجرایی و دیگر مدیران سازمان برای ایجاد و ارائه چشم انداز سازمان و استفاده از هرگونه وسیله ارتباطی که در سازمان وجود دارد براي رسیدن به این هدف.
2. شناساندن سازمان شما به نخبگان جامعه به‌صورت فردی، آنلاین و از طریق رسانه‌های مکتوب و برنامه‌های تلویزیونی. یک مدیر منابع انسانی باید بتواند فرهنگ سازمانی شما را نه تنها به منظور ترغیب و جذب افراد بلکه برای ارتباط هرچه بیشتر با مشتریان، فروشندگان، رسانه‌ها و جوامع تجاری منتقل کند.
3. آموزش به همه کارمندان برای گفتن حقیقت در محل کار به‌ویژه زمانی که مشاجره‌ای بین فردی به وقوع می‌پیوندد (توجه به مدیران اجرایی: این موضوع شامل این مورد می‌شود که اگر شما کار اشتباهی هم انجام دادید کارمندان بتوانند این موضوع را به شما یادآوری کنند.)
4. تقویت فرهنگی که تاکید آن بر نبوغ است و این عامل را بر همه عوامل دیگر ترجیح می‌دهد.
5. ساخت شبکه‌ای از افراد با کفایت، که باعث رشد سازمان شوند و طراحی مدلی برای جذب مناسب منابع انسانی.
6. دور نمودن عملکرد منابع انسانی از الگویی که موجب دور نگهداشتن آنها از سازمان می‌شود و هدایت آنها به سمت ساختاری که رویکرد یکپارچه‌‌سازی مناسب منابع انسانی را در سازمان ترویج می‌کند.
7. منظم ساختن پروسه‌های کاری منابع انسانی که مطابقت لازم را با قوانین سازمان داشته باشد. باید توجه داشت این مراحل کاری به گونه‌ای نباشند که نیروی انسانی تصور کند با آنها مانند بچه‌ها رفتار می‌شود.
8. ایجاد فرهنگ همکاری در سازمان که باعث نیرو بخشیدن به برنامه‌های اولویت دار سازمان باشد. اگر مدیر منابع انسانی شما حامی کارمندان نباشد و تنها به ترویج فرهنگ سازمانی بپردازد هیچ یک از نیروهای انسانی در حمایت از این فرهنگ برنخواهند آمد.
9. از اعضای تیم خود بخواهید که نظرات خود را در مورد نحوه کار سازمان، شغل خود و به‌طور کلی درباره زندگی، برایتان اعلام کنند و این مساله را به سالی یکبار محدود نکنید. چرا که برخی سازمان‌ها تنها سالی یکبار به چنین نظر سنجی‌هایی روی می‌آورند.
10. در هر فرصتی اعتماد را جایگزین ترس کنید. حتی در سیاست‌ها، جلسات آموزش، فعالیت‌های مدیریتی یا از طریق هر نوع گفت‌وگویی که با کارمندان خود دارید. باور کنید که عصر جدیدی در منابع انسانی آغاز شده است. آیا سازمان شما هنوز در لبه لغزان حمایت از مدیریت منابع انسانی حرکت می‌کند یا به حمایت از رویکردهای جدید پیوسته است؟

چگونگی جذب مشتری در بازارهای نو ظهور

مترجم: مریم رضایی
منبع: Mckinsey
رشد سریع بازارهای نوظهور، قدرت خرید بیشتری به میلیون‌ها مصرف‌کننده در این کشورها داده است. این مصرف‌کننده‌ها با نوعی فضای بازاریابی مواجه شده‌اند که مانند فضاهایی که در بازارهای توسعه یافته وجود دارد، پیچیده و به سرعت در حال نمو هستند. این روزها انتخاب محصول و کانال‌های ارتباطی و در نتیجه پتانسیل پایگاه‌های دیجیتال در حال گسترش است و این مساله باعث می‌شود مشتری گزینه‌های بیشتری برای انتخاب، پیش روی خود داشته باشد.


تاثیر این تغییرات در بازارهای توسعه یافته به قدری عمیق بوده که 3 سال پیش گروهی از محققان، رویکرد تازه‌ای برای درک رفتار مصرف‌کننده ارائه کردند. نتایج این تحقیق که در آن 20000 مصرف‌کننده در 5 حوزه صنعتی و 3 قاره مورد مطالعه قرار گرفته‌اند، باعث شد محققان پیشنهاد کنند استعاره قدیمی مسیر «قیف مانند» در مورد سفر مشتری (که در آن مشتری مسیر خود را از طرف گشاد قیف آغاز می‌کند و چندین برند در ذهن خود دارد و در نهایت انتخاب‌های خود را محدود می‌کند تا به خرید نهایی می‌رسد) تغییر کند. این محققان با تصور اینکه رفتار مصرف‌کننده یک مسیر صاف خطی نیست و بیشتر یک سفر پر پیچ و خم است، چارچوبی را مطرح کردند که آن را «سفر تصمیم مشتری» نامیدند و بر اساس آن چهار عرصه منازعه مهم را شناسایی کردند که بازاریاب‌ها می‌توانند در آن برنده یا بازنده باشند.
این چهار حوزه عبارتند از: فکر اولیه (وقتی مشتری ابتدا تصمیم می‌گیرد محصول یا خدماتی را خریداری کند و به چند برند فکر می‌کند)، ارزیابی فعال (وقتی مشتری در مورد خریدهای احتمالی خود تحقیق می‌کند)، تصمیم‌گیری (وقتی مشتری برندی را در لحظه خرید انتخاب می‌کند) و بعد از خرید (وقتی مشتری کالا یا خدمات انتخابی را تجربه می‌کند). این حوزه‌ها در بازارهای نوظهور، به اندازه دیگر بازارها به هم پیوسته‌اند. در بازارهای نوظهور نیز پیشرفت تکنولوژی مثل بازارهای توسعه یافته، امکان درگیری عمیق مشتری را در مراحل سفر کمتر می‌کند، اما در این راه پیچیدگی‌های مهمی وجود دارد که نشان دهنده تفاوت‌هایی در ویژگی مشتریان بازارهای نوظهور است. مصرف‌کنندگان بازارهای نوظهور به اندازه همتایان خود در بازارهای توسعه یافته، از برندها و فهرست محصولات تجربه ندارند. مثلا خیلی از آنها هنوز به دنبال خرید اولین خودرو یا اولین تلویزیون خود هستند.
در این مقاله، بر سه اختلاف کلیدی بین مشتریان بازارهای نوظهور و بازارهای توسعه یافته تاکید می‌شود. اول اینکه مهار قدرت کلمات کاری بسیار با ارزش است. این موضوع در سفر تصمیم مشتریان بازارهای نوظهور نقش مهمی را ایفا می‌کند. دوم، وارد کردن برند در مجموعه تفکرات اولیه مشتری در بازارهای نوظهور اهمیت بیشتری دارد، زیرا این مرحله از سفر مشتری، اثر قابل‌توجهی بر تصمیمات خرید وی دارد. در نهایت، شرکت‌ها باید تاکید ویژه‌ای بر این موضوع داشته باشند که وقتی کالایی در قفسه‌های خرده‌فروشان قرار می‌گیرد، چه اتفاقاتی می‌افتد، زیرا این مرحله از سفر تصمیم مشتری، در بازارهای نوظهور طولانی‌تر و مهم‌تر از بازارهای توسعه یافته است.
قدرت گفتار با تمرکز جغرافیایی
قدرت تبلیغات شفاهی، در سفر تصمیم مشتری در بازارهای نوظهور نسبت به بازارهای توسعه یافته، نقش کلیدی‌تری ایفا می‌کند. وقتی در مورد مصرف‌کنندگان اقلام خوراکی و آشامیدنی در تعدادی از بازارهای نوظهور و توسعه یافته تحقیق کردیم، تقریبا 30 تا 40 درصد پاسخ دهندگان در بریتانیا و آمریکا گفته‌اند که قبل از انجام خرید خود، دوستان یا اعضای خانواده به آنها پیشنهاداتی کرده‌اند. این تعداد برای مصرف‌کنندگان در آفریقا و آسیا بسیار بیشتر گزارش شده است، به طوری که در چین بیش از 70 درصد و در مصر 90 درصد به حرف اطرافیان خود توجه کرده‌اند.
توضیح مهمی که برای نقش مهم تبلیغات شفاهی می‌توان ارائه داد این است که در کشورهایی که مشتری برای اولین بار کالایی را می‌خرد (به طور مثال بیش از 60 درصد چینی‌ها اگر قصد خرید خودرو داشته باشند، برای اولین بار است و همین موضوع برای خرید لپ تاپ 30 تا 40 درصد است) تعداد برندهای موجود برای اینکه به برند ثابت برای یک مشتری تبدیل شوند، کم است. مردم تنها وقتی ببینند دوستی از یک کالای خاص استفاده می‌کند، اعتمادشان به آن کالا جلب می‌شود. در واقع، هر چقدر مشتری در مورد یک کالای معروف کمتر بداند، بیشتر به نظر دیگران در مورد آن کالا توجه می‌کند. این گونه مشتریان می‌گویند «هر قدر افراد بیشتری از آشنایان ما از یک کالا استفاده کنند، بیشتر اطمینان پیدا می‌کنیم که آن کالا کیفیت خوبی دارد و مصرف آن کمتر برای ما در آینده دردسر ایجاد می‌کند.» وجود یا عدم وجود این اطمینان، گروه برندهایی را که مصرف‌کننده آنها را ارزیابی می‌کند، شکل می‌دهد. این ارزیابی به طور خاص تحت تاثیر تجربه بعد از خرید آشنایان و همچنین وفاداری آنها به یک برند است.
تبلیغ شفاهی در مورد یک برند، معمولا پدیده خاص بازارهای نوظهور است، تا حدی به دلیل این واقعیت ساده که مصرف‌کنندگان در بازارهای نوظهور به طور کلی در زندگی‌های خود روابط بسیار نزدیکی با دوست و فامیل دارند. به علاوه، شیوه‌های دیجیتالی برقراری ارتباط که از موقعیت جغرافیایی فراتر می‌رود و به سرعت در بازارهای نوظهور در حال رشد است، نسبت به بازارهای توسعه یافته هنوز محدودتر است و اعتبار کمتری دارد. طبق تحقیقاتی که از مصرف‌کنندگان چینی صورت گرفته، تنها 53 درصد افراد توصیه‌های اینترنتی را معتبر می‌دانند (که نسبت به 93 درصدی که به توصیه آشنایان توجه می‌کنند، رقم بسیار کمی است). همین تحقیق نشان داده که تنها 23 درصد مصرف‌کنندگان چینی اطلاعات لازم برای کالاهایی که خرید می‌کنند را از اینترنت به دست می‌آورند. این رقم برای مصرف‌کنندگان در بریتانیا و آمریکا حدود 60 درصد است.
اگر در بازارهای نوظهور شرکت‌ها استراتژی با تمرکز جغرافیایی را دنبال کنند، نسبت به موقعی که بر بازاریابی در همه جای کشور متمرکز می‌شوند، نتیجه بهتری می‌گیرند. یعنی بهتر است یک شرکت، سهم بازار خود را اول از تعدادی از شهرهای مجاور خود به دست آورد. به محض اینکه برندی با این کار بر سر زبان‌ها افتاد، (یعنی معمولا 10 تا 15 درصد سهم بازار را به دست آورد) توصیه شفاهی افرادی که قبلا مصرف‌کننده این برند بوده‌اند، به عنوان یک عامل اضافی، به سرعت اعتبار آن را افزایش می‌دهد و باعث می‌شود بدون صرف هزینه‌های بیشتر بازاریابی، به سهم بیشتری از بازار دست یابد.
برندسازی برای جلب توجه مشتری
مصرف‌کنندگان در بازارهای نوظهور، وقتی قصد خرید دارند به مجموعه کوچکی از برندها توجه می‌کنند و در مقایسه با مصرف‌کنندگان در نقاط دیگر، احتمال اینکه به برند دیگری خارج از مجموعه اولیه مورد نظرشان توجه کنند، کمتر است. به عنوان مثال، تحقیقات ما در مورد 9 قلم کالا (از جمله خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها، لوازم الکترونیکی و لوازم خانگی) نشان داده مصرف‌کنندگان در چین، از همان ابتدا که تصمیم به خرید کالایی می‌گیرند به طور متوسط 3 برند را مد نظر قرار می‌دهند و در 60 درصد موارد یکی از همان 3 برند را خریداری می‌کنند. این تعداد در آمریکا و اروپا 4 برند با احتمال خرید 30 تا 40 درصد است.
برای اینکه یک برند در تصمیمات اولیه مشتری قرار بگیرد، باید مشتری به خوبی از آن اطلاع داشته باشند. تبلیغات در تلویزیون و دیگر رسانه‌ها می‌تواند اولین قدم ضروری در به وجود آوردن این شناخت باشد. در اینجا نیز بار دیگر، تمرکز جغرافیایی مساله مهمی است. مصرف‌کنندگان در بازارهای نوظهور نه تنها به دوستان و خانواده خود نزدیک هستند، بلکه بیشتر تمایل دارند کانال‌های محلی را ببینند و روزنامه‌های محلی را بخوانند تا رسانه‌های ملی (به طور مثال، چین حدود 3000 ایستگاه تلویزیونی محلی دارد). ایجاد تبلیغات از طریق فروشگاه‌های محلی در مناطق جغرافیایی مورد هدف می‌تواند این حس را به وجود آورد که چه برندهایی اولویت یک شرکت هستند. این کار ارزشمندی است، زیرا مصرف‌کنندگان بی‌تجربه بازارهای نوظهور، برندهایی را ترجیح می‌دهند که آنها را پیشتاز بازار می‌دانند.
اما اختصاص هزینه زیاد برای تبلیغات، به تنهایی برای جلب توجه مشتری کافی نیست. شرکت‌ها علاوه بر این، به شعارهایی نیاز دارند که مناسب اولویت‌ها و نگرانی‌های بازارهای محلی باشد و بتوان به آن اطمینان کرد.
امتحان کردن این شعارها - حتی شعارهایی که به نتایج قدرتمندی در بازارهای توسعه یافته منجر شده‌اند - بخش کلیدی این معادله است. شرکت Acer در چین شعار «زندگی مرا آسان کن» را امتحان کرد تا در صحنه رقابت، بر قیمت پایین کامپیوترهای شخصی خود تاکید کند، اما این شعار چندان موفقیت آمیز نبود. برای مصرف‌کنندگان معمولی در چین، کامپیوتر شخصی یک خرید گران قیمت است و بنابراین آنها بیشتر به عمر مفید این گونه کالاها اهمیت می‌دهند؛ بنابراین چون شعار Acer بیشتر بر مساله مادی متمرکز شده بود، موجب شد مشتریان فکر کنند کالاهای این شرکت کیفیت ندارند، اما تغییر این شعار و تاکید بر اعتبار کالا به جای سادگی و بهره‌وری قیمتی آن، به Acer کمک کرد برندی قابل‌اطمینان‌تر بسازد و به لیست مشتریان بیشتری وارد شود و در نهایت این شرکت توانست سهم بازار خود را در کمتر از دو سال دو برابر کند.
پیروزی در جنگ داخل مغازه
در بازارهای نوظهور، مرحله تصمیم‌گیری داخل مغازه در سفر تصمیم مشتری، طولانی‌تر و مهم‌تر از بازارهای توسعه یافته است. مصرف‌کنندگان بازارهای نوظهور تمایل دارند چندین مغازه را چندین بار ببینند تا بتوانند اطلاعاتی را در مورد کالای مورد نظر جمع آوری کنند، به خصوص وقتی قصد دارند کالاهای گران قیمت بخرند. سفر تصمیم مشتری یک شهروند چینی معمولی، برای خرید یک کالای مصرفی الکترونیکی حداقل دو ماه طول می‌کشد و شامل بازدید از بیش از 4 فروشگاه است. این نوع مصرف‌کننده‌ها تمایل دارند کالاها را امتحان کنند، با روسای فروش شرکت‌ها تعامل داشته باشند، اطلاعاتی در مورد محصول جمع‌آوری کنند و در نهایت با خرده‌فروشان مذاکره کنند تا بهترین خرید را انجام دهند.
در نتیجه، در بازارهای نوظهور فضای بیشتری برای تاثیرگذاری بر مشتری و شکل دادن به تصمیم او در لحظه خرید وجود دارد.
کنترل تجربه مشتری در داخل فروشگاه نیز برای شرکت‌ها مهم و چالش‌زا است. کالاها بعد از اینکه از کانال دو یا سه توزیع‌کننده عبور می‌کنند، ممکن است در ده‌ها هزار فروشگاه خرده‌فروشی به فروش گذاشته شوند. شرکت‌ها معمولا بر آنچه در لحظه خرید اتفاق می‌افتد نظارت محدودی دارند. خرید و فروش نامناسب، بسته‌بندی و تبلیغات داخل فروشگاه، به راحتی بر کالاهای خوب و استراتژی تبلیغ کردن آنها اثر می‌گذارند.
اولین قدم برای جلوگیری از این مشکل این است که دید واضحی از چشم‌انداز خرده‌فروشی‌ها داشته باشید؛ اینکه چگونه بخش‌بندی شده‌اند و کدام فروشگاه‌ها در اولویت قرار دارند. سپس شرکت‌ها باید سیستم‌های کنترل مناسب بر اساس طرح‌های مشوقانه، همکاری با توزیع‌کنندگان و برنامه‌های مدیریت خرده‌فروشی ایجاد کنند. برای فروشگاه‌هایی که اولویت دارند، باید مدلی را برای نظارت بر کار فروشنده‌ها بکار بگیرند.
اگرچه اصول ذکر شده ممکن است بدیهی به نظر برسند، اما عمل کردن به آنها آسان نیست. این کار به تصمیمات سرمایه‌گذاری شجاعانه و تلاش برای ایجاد مهارت‌های مدیریتی در گروه‌های محلی نیاز دارد. خوشبختانه، نتایج احتمالی مثبت هستند. وقتی مصرف‌کننده در بازارهای نوظهور، برندی را به طور دائم می‌بیند، ارتباط آن را با سایر مشتریان از جمله دوستان و خانواده مثبت ارزیابی می‌کند و تجربه خوبی در فروشگاه دارد، احتمال اینکه از آن پس این برند را استفاده کند بیشتر می‌شود.